تبليغاتX
پارمیدای من




تو اول عاشق شدی یا من؟... یادم نیست!... اما بهار بود!

 

دوتا درخت اقاقی بود؛... کوچه بود؛... دیوارهای کشیده بود؛... پنجره بود؛... موهای بلندِ سیاهِ تو بود؛... ظهر بود؛... داغ بود؛... بوسه بود؛... و عبور بود؛...

 

.

 

تو اول عاشق شدی یا من؟... یادم نیست!... اما تو لب­خند می­زدی!

 

دوتا بودیم!... بهانه­های ساده­ی دیدار، آش ِنذری و کتابِ تاریخ بودند. بهانه­های ساده­ی دیدار، تمرین روزانه­ی بلاتکلیف و سوآلاتِ ساده­ی ریاضی بودند.

 

.

 

تو اول نگاه کردی یا من؟... یادم نیست!... ولی مادربزرگ، زنده بود!

 

.

 

زیر درختِ اقاقی نشستیم و زمان نشست. تو رو به روی من نشستی، من رو به روی آیینه... و چه زود می­گذرد این زمان در آیینه!

 

دوتا بودیم!... و آدم­ها همیشه دوتا هستند، مگر آن­که تنها شوند. و آدم­ها هیچ­گاه دوست ندارند که تنها شوند. و تنهایی دردِ بزرگی ست! حتا تمام رُفتگرهای محله­ی عشق ـ که هر روز، خُرده ریزه­های قلب­های شکسته را جارو می­کنند ـ می­دانند که آدم­ها برای تنها شدن، همیشه اول دوتا آدم­اند؛ یکی تو، و دیگری هم تو!

 

...و وقتی «تو» برَوی، «من»، دیگر نیستم؛ که «من»، «تو» بودم؛ که من «تو» ماندَم؛ که من «تو» هستم؛ و همیشه این بوده و هست که آدم­ها برای دوتا شدن، تنها می­شوند، اما نمی­دانند که تنهایی از آن­ها، هیچ چیزی به جا نخواهد گذاشت.

 

...و این معادله­ی سختِ ریاضی را ما هیچ­گاه در کتاب­های درسی­ی ساده­مان نخوانده­ایم که دو، منهای یک، صفر است. و همیشه صفر است و از حاصل ِتفریق دو انسان، صفر است که باقی می­ماند.

 

یک، فقط برای کتاب­های درسی­ی ریاضی­ی ساده­ی ماست که بدانیم «یک»ی هم هست. و «یک»ی هم می­تواند باشد و شاید خدا، یکی ست!

 

.

 

یادم نیست که من اول رفتم یا تو؟... اما پاییز بود.

 

...و پاییز همیشه زرد است؛ و غمگین است؛ و بوی سفر می­دهد تمام خیابان­هایی که به کوچه­ی ما منتهی می­شدند؛ و ما پاییز بود که صفر شدیم!

 

...و ما پاییز بود که قلب­های­مان را گذاشتیم تا رُفتگران کوچه­ی عشق، فردا صبح، با کیسه­های زُباله­ی هرروزه­شان، به جایی دور ببَرند و در آتش بیاندازند و بسوزانند تا شاید دوباره از آن، قلبی دیگر را بازْیافت کنند!... وقلبی دیگر را... و قلبی دیگر را...

 

اما همیشه و همواره، همان قلبِ اول، بوی عشق ِتازه می­دهد.

 

...و همیشه همان قلبِ اول است که هوای­اش بهاری ست و کوچه­های­اش اقاقی دارد و زیر اقاقی­های­اش دوتا نگاه نشسته­اند و به یکدیگر خیره­اند و سوآل­های ساده­ی تاریخ و ریاضی را از هم می­پرسند که: «کِی عاشق شدیم؟» و «چه­گونه حاصل ِتفریق ِیک از دو، صفر می­شود؟» در حالی که مادربزرگ همیشه می­گفت: «حاصل جمع یک و یک، باز هم یک است!»

 

...و چرا ما از این معادله­ی قدیمی و ساده، به سخت­ترین معادلاتِ زنده­گی رسیدیم؟... مگر میان درس­های تاریخ ما، عشق نیست که همیشه حمله­ی آن سردار و خون­ریزی این شهریار را می­خوانیم؟

 

یعنی در طول تاریخ، هیچ­کس عاشق نشده بود؟

 

.

 

من اول عاشق شدم یا تو؟... یادم نیست!... اما بهار بود!

 

درختِ اقاقی خشکید؛... کوچه خالی شد؛... دیوارها فروریخت؛... پنجره­ها شکست؛... موهای بلند تو، سپید گشت؛... غروب شد؛... سَرد شد؛... بدرود گفتیم؛... و اینک؛... هر دو، مسافریم. تو آن سوی دنیا؛ من این سوی دنیا...

 

...و هنوز، «یک» با «یک»، جواب­اش «یک» است!



از بلاگ آرش خير آبادي در 360

 

 

 

 


موضوع :
| +| نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 15:30 توسط مریم |


چقدر حالم خوبه !

موضوع :
| +| نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 19:23 توسط مریم |


بانوی موسیقی و گل شاپري رنگین کمون

به قامت خیال من مل مل مهتاب بپوشون



بذار نسیم در به در گلبرگ و از یاد ببره

برداره بوي تنت و هر جا كه ميخواد ببره



دست رو تن غروب بكش كه از تو گلبارون بشه

بذار كه از حضور تو لحظه ترانه خون بشه



همسایه ي خدا میشم مجاور شكفتنت

خورشید و باور ميكنم نزديك رفتار تنت



قطره ام از تو من ولی درگیر دریا شدنم

دچار سحر عشق تو در حال زیبا شدنم



بانوی موسیقی و گل اسطوره عاشق شدن

تا من دوباره من بشم دوباره لبخندی بزن



لبخنده ي تو جانم و مغلوب رویا ميكنه

انگار جهان وا ميسته و ما رو تماشا ميكنه



بانوی موسیقی و گل تندیس شاعرانگي

نوازشم كن و ببر من و به جاودانگی



شب از نگاهت آینه رو پر از ستاره ميكنه

برهنه ميشه از خودش به من اشاره ميكنه

موضوع :
| +| نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387 و ساعت 23:39 توسط مریم |


حرف

اگه سبزم اگه جنگل-----اگه ماهي اگه دريا

اگه اسمم همه جا هست----- روي لب ها تو كتابها

اگه رودم رود گنگم----- مثل عيسي اگر پاك

اگه نوري به صليبم----- اگه گنجي زير خاك

واسه تو قد يه برگم----- پيش تو راضي به مرگم

اگه پاكم مثل معبد----- اگه عاشق مثل هندو

مثل بندر واسه قايق----- واسه قايق مثل پارو

اگه عكس چهل ستونم----- اگه شهري بي حصار

واسه آرش تير آخر----- واسه جاده يه سوار

اگه قيمتي ترين سنگ زمينم----- توي تابستون دستاي تو برفم

اگه حرفاي قشنگ هر كتابم----- براي اسم تو چند تا دونه حرفم

اگه سيل ام پيش تو قد يه قطره----- اگه كوهم پيش تو قد يه سوزن

اگه تن پوش بلند هر درختم----- پيش تو اندازه دگمه ي پيرهن

اگه تلخي مثل نفرين----- اگه تندي مثل رگبار

اگه زخمي زخم كهنه----- بغض يك در رو به ديوار

اگه جام شوكراني----- تو عزيزي مثل آب

اگه ترسي اگه وحشت----- مثل مردن توي خواب

واسه تو قد يه برگم----- پيش تو راضي به مرگم


شهيار قنبري

1974--1353--لندن



موضوع :
| +| نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387 و ساعت 23:3 توسط مریم |


همه چی از یاد آدم می ره

همه چی از یاد آدم می ره
مگه یادش که همیشه یادشه
یادمه قبل از سوال
کبوتر با پای من راه می رفت .
جیرجیرک با گلوی من می خوند.
شاپرک با پر من پر می زد .
سنگ با نگاه من برفو تماشا می کرد .
مست می کردم من با زنبور ، از گس عطر گل بابونه .
سبز بودم در شب رویش گلبرگ پیاز .
هاله بودم در صبح ، گرد چتر یاس .
گیج می رفت سرم ، در تکاپوی سر گیج عقاب .
نور بودم در روز ،
سایه بودم در شب .
خود هستی بودم ،
روشن و رنگی و مرموز و دوان .
من عفریته مرا افسون کرد
مرا از هستی خود بیرون کرد .
راز خوشبختی آن سلسله خاموشی بود
خود فراموش بود.
چرخ و چرخیدن خود با هستی
حذر از دیدن خود در هستی .
حلقه افتاد پس از طرح سوال .
ابدی شد قصه هجر و وصال.
آدمی مانده و آیا و محال .
بیکرانه است دریا
کوچیکه قایق من
های آهای
تو کجایی نازی
عشق بی عاشق من .
سردمه !!
مثل یک قایق یخ کرده رو دریاچه یخ ، یخ کردم .
عین آغاز زمین .
زمین !
یه کسی اسممو گفت !
تو منو صدا کردی یا جیرجیرک آواز می خوند ؟
جیرجیرک آواز می خوند .
تشنته ؟ آب میخوای ؟
کاشکی که تشنه م بود .
گشنته ؟ نون می خوای ؟
کاشکیکه گشنم بود .
دندونت درد می کنه ؟
سردمه .
خوب ! برو زیر لحاف .
صد لحاف هم کممه .
آتیشو الو کنم ؟
می دونی چیه نازی ؟
تو سینه ام قلبم داره یخ می زنه
اون وقتش توی سرم ، کوره روشن کردند .
پاتو چرا بستی به تخت ؟
پامو ! پامو بستم که اگه یه وقت
زمین سقوط کنه طوری نشم .
کی ، کی گفته زمین می خواد سقوط کنه ؟
قانون دافعه گفت .
چشممو دور می بینی می ری ددر !
بوی گوگرد می دی !
هی هوار !
فسفر و گوگردو تشخیص نمی دن !
وای از اقبالم !
باز بارون خیال ، آسیاب ذهنتو چرخونده ؟
باز فیلسوف و سوال.
باز عارف و سفال .
باز هستی و زوال .
باز آمال و محال .
باز شاعر و نهال .
باز کودک و خیال ؟
کجاها رفته بودی ؟
میخونه یا معبد ؟
رنج ما قوی تر از مشروبه !
میخونه افسونه !
پس چرا چشات شبیه چشای شیطونه ؟
من نمی بخشم اگه ، جای پات بی جای پام ، روی جایی حک بشه !
کجاها رفته بودی ؟
هیچ کجا !
رو شعاع هستی برا خودم می گشتم .
همه چی برای من ممکن بود
تو خودت می بینی ، همه چیز عادی بود
کاه دادم به خر
کفشامو بردم گذاشتم تو کپر ، که یه هو نصف شبی سگ نبره .
فرقونو شستم که سیمان تو کفش خشک نشه .
لحافو رو بچه ها پهن کردم .
همه چی ! همه چی !
همه چی برای من ممکن بود .
کار و تولید و تلاش
حرمت همسایه
می دونستم که سلام یعنی چه
می دونستم که زمان معناش چیه
من کیه
اون کدومه
می دونی ؟
بعدش هم ،
گردنُ صاف کردم
خیره ماندم به دور .
انگاری سایه م افتاد رو ماه
مثل یه هول
مثل یه غول
به خودم می گفتم : انسانم
من شعور همه آفاق هستم
می تونم برای شیر زائو ماما بشم .
می تونم پلنگو زنجیرش کنم.
می تونم با تیشه
چنار رو سرنگون کنم
می تونم !
بعدش هم زد به سرم که برم پشت سوال
برگردم به کودکی
تا که با چرخ خیال
وصله نور بدوزم به پیراهن شب .
یه هو وسوسه شدم رفتم توی نا ممکن !
تو ناممکن ، فیل هوا می کردن ؟
آره !خب! فیل هوا !
که می خواستی برگردی به کودکی ؟
آره ، آره خب ، پشت سوال
کی ؟ کجا ؟
کی ؟ کجا ؟
می خواستم ! می خواستم اما مقدورم نشد
باید مقدورم بشه
آه !
خنده های بی دلیل
گریه های بی دلیل
خیره گی ها ، خیره گی ها ، خیره گی
خیره گی ها و سکوت
خیره گی و افق سرخ غروب
خیره گی و علف ترد بهار
خیره گی و شبح کوه و درختان در شب
خیره گی و چرخش گردن جغد
خیره گی و بازی ستاره ها
خنده بر جنگ بز و گیوه ی پهن مادر
گریه بر هجرت یک گربه از امروز به قرنی دیگر
خنده بر عرعر خر .
من،
من باید برگردم ،
تا تو قبرستون ده ، غش عش ریسه برم
به سگ از شدت ذوق ، سنگ کوچیک بزنم
توی باغ خودمون انار دزدی بخورم
وقتی که هوای حلوا کردم با خدا حرف بزنم
آخه !
تنها من می دونم شونه چوبی خواهرم کجا افتاده .
آخه !
تنها من می دونم شونه چوبی خواهرم کجا افتاده .
کلید کهنه صندوق عجایت ، لای دستمال چه نوع پیر زنی پنهونه
راز خاموشی فانوس کجاست
گناه پای شل گاو سیاه گردن کیست
چه گلی را اگه پرپر بکنی شیر بزت می خشکه .
من باید برگردم تا به مادرم بگم ، من بودم اون شب ،
شیربرنج سحریتو خوردم
تا به بابام بگم ، باشه باشه ، نمی خواد کولم کنی !
گندوما را تو ببر ، من به دنبالت می آم
قول می دم که نشینم خونه بسازم با ریگ
دنبال مارمولکا ، نرم تا آن ور کوه !
من می خوام برگردم به کودکی !



 

حسين پناهي

موضوع :
| +| نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387 و ساعت 12:55 توسط مریم |


بشکفد بار دگر لاله ی رنگين مراد
غنچه ی سرخ فروبسته ی دل باز شود
من نگویم که بهاری که گذشت آید باز؛
روزگاری که به سر آمده آغاز شود
روزگار دگری هست و بهاران دگر
شاد بودن هنر است
شاد کردن هنری والاتر
ليک هرگز نپسندیم به خویش
که چو یک شکلک بی جان شب و روز
بی خبر از همه خندان باشيم
بی غمی درد بزرگی است که دور از ما باد
کاشکی آینه ای بود درون بين که در آن
خویش را می دیدیم
آنچه پنهان بود از آینه ها می دیدیم
می شدیم آگه از آن نيروی پاکيزه نهاد
که به ما زیستن آموزد و جاوید شدن
پيک پيروزی و اميد شدن
شاد بودن هنر است؛
گر به شادی تو دلهای دگر باشد شاد
زندگی صحنه ی يکتای هنرمندی ماست
هر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود
صحنه پيوسته به جاست
خرم آن نغمه که مردم بسپارند به ياد

ژاله اصفهاني




ژاله اصفهانی (مستانه سلطانی) شاعر، متولد سال ۱۳۰۰ شمسی در شهر اصفهان.

او اولين شعرش را در هفت سالگی سرود و در سيزده سالگی نام خود را به ژاله تغيير داد.وی در سال 1323 در دانشکد ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران به تحصیل پرداخت نخستين مجموعه شعرش با عنوان گل‌های خود رو را دردوران دانشجویی در سن ۲۲ سالگی منتشر کرد. در ۲۵ سالگی همراه همسرش( شمس بادی) که عضو حزب توده بود به به اتحاد جماهير شوروی تبعید شدند. سپس مدرک لیسانس در رشته ادبیات فارسی را از دانشگاه آذربایجان (Azerbaijan State` University) اتخاذ نمود. و در سال 1340 در مسکو از دانشگاه لامانوسوف مدرک دکترا گرفت. و به مدت بیست سال در (Maxim Gorky International Academy of Literature )به تحقیق پرداخت.در سال ۱۳۵۹ بعد از انقلاب، در سن ۶۰ سالگی به ايران بازگشت و مدتی را در زندان اوین گذراند اما مجبور شد به لندن مهاجرت کند. زاله اصفهانی دوازده مجموعه شعر منتشر نمود که مهمترین انها عبارتند از : "زنده رود"(1344- مسکو)البرز بی شکست (1362-لندن) خروش خاموشی (1370-لندن).

دکتر ژاله اصفهانی که به دلیل روح اشعارش به شاعر امید معروف بود، روز ۲۸ نوامبر ۲۰۰۷ در سن ۸۶ سالگی، در بيمارستانی در لندن درگذشت و اشعارش را برای آيندگان باقی گذاشت.


 

موضوع :
| +| نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387 و ساعت 20:23 توسط مریم |


گر دل دليل است:
سراپا اگر زرد و پژمرده ايم
ولى دل به پائيز نسپرده ايم
چو گلدان خالى لب پنجره
پر از خاطرات ترک خورده ايم
اگر داغ دل بود، ما ديده ايم
اگر خون دل بود، ما خورده ايم
اگر دل دليل است، آورده ايم
اگر داغ شرط است، ما برده ايم
اگر دشنه دشمنان، گردنيم
اگر خنجر دوستان، گرده ايم
گواهى بخواهيد، اينک گواه
همين زخم هايى که نشمرده ايم!
دلى سر بلند و سرى سر به زير
از اين دست عمرى به سر برده ايم


موضوع :
| +| نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387 و ساعت 20:6 توسط مریم |


تو را سریست که با ما فرو نمی آید

                      مرا دلی که صبوری ازو نمی آید

کدام دیده به روی تو باز شد همه عمر

                      که آب دیده به رویش فرو نمی آید

جز اینقدر نتوان گفت در جمال تو عیب

                      که مهربانی از آن طبع و خو نمی آید

چه عاشقست که فریاد دردناکش نیست

                      چه مجلسست کزو های و هو نمی آید

به شیر بود مگر شور عشق سعدی را

                      که پیر گشت و تغیر درو نمی آید


سعدي

 

موضوع :
| +| نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387 و ساعت 17:42 توسط مریم |


یادمان باشد

 
 

يادمان باشد از امروز جفايي نکنيم

گر که در خويش شکستيم صدايي نکنيم

خود بسازيم به هر درد که از دوست رسد

بهر بهبود ولي فکر دوايي نکنيم

جاي پرداخت به خود بر دگران انديشيم

شکوه از غير خطاست خطايي نکنيم

ياور خويش بدانيم خداياران را

جز به ياران خدا دوست وفايي نکنيم

يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند

طلب عشق زهر بي سرو پايي نکنيم

گر که دلتنگ از اين فصل غريبانه شديم

تا بهاران نرسيده است هوايي نکنيم

گله هرگز نبود شيوه ي دلسوختگان

با غم خويش بسازيم و شفايي نکنيم

يادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم

وقت پرپر شدنش ساز و نوايي نکنيم

پر پروانه شکستن هنر انسان نيست

گر شکستيم زغفلت من و مايي نکنيم

و به هنگام نيايش سر سجاده ي عشق

جز براي دل محبوب دعايي نکنيم

مهرباني صفت بازار عشاق خداست

يادمان باشد از اين کار ابايي نکني


موضوع :
| +| نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387 و ساعت 21:56 توسط مریم |


شب مرد تنها
شبي با خيال تو هم خونه شد دل
نبودی . ندیدی چه ویرونه شد دل
نبودی . ندیدی پریشونیامو
فقط باد و بارون شنیدن صدامو
غمت سرد و وحشی به ویرونه میزد
دلم با تو خوش بود و پیمونه میزد
دلم با تو خوش بود و پیمونه میزد
نه مرد قلندر . نه آتش پرستم
فقط با خیالت شبا مست مستم
الهی سحر پشت کوهها بمیره
خدا این شبا رو از عاشق نگیره
نه یک شب که هر شب دلم بیقراره
میخواد مثل بارون بباره بباره
شب مرد تنها پر از یاد یاره
پر از گریه تلخ بی اختیاره
شب مرد تنها . شب بی تو مردن
شب غربت و دل به مستی سپردن
شبای جوونی چه بی اعتباره
همه اش بیقراری . همه اش انتظاره
همه اش بیقراری . همه اش انتظاره
نه مرد قلندر . نه آتش پرستم
فقط با خیالت شبا مست مستم
الهی سحر پشت کوهها بمیره
خدا این شبا رو از عاشق نگیره
شبی با خیال تو همخونه شد دل
نبودی . ندیدی چه ویرونه شد دل
نبودی . ندیدی پریشونیامو
فقط باد و بارون شنیدن صدامو
غمت سرد و وحشی به ویرونه میزد
دلم با تو خوش بود و پیمونه میزد
دلم با تو خوش بود و پیمونه میزد
نه مرد قلندر . نه آتش پرستم
فقط با خیالت شبا مست مستم
الهی سحر پشت کوهها بمیره
خدا این شبا رو از عاشق نگیره
غمت سرد و وحشی به ویرونه میزد
دلم با تو خوش بود و پیمونه میزد
دلم با تو خوش بود و پیمونه میزد
دلم با تو خوش بود و پیمونه میزد
دلم با تو خوش بود و پیمونه میزد

موضوع :
| +| نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387 و ساعت 19:59 توسط مریم |